شمارهٔ ۹۴۵
تا کی ای پیر مغان میکده را در بستنجان یکسلسله مخمور زحسرت خستن
کف تو مقسم رزق است و دو گیتی مرزوقچند شاید در روزی بدو عالم بستن
کهربائی تو و ما کاه یکی جذبه زلطفکه بکوشش نتوانیم به تو پیوستن
از عدم تا بوجود این کشش از تست ای عشقمرغ بی بال و پر از دام کی آرد جستن
تا تو در را نگشائی همه درها بسته استبستن از تست نیاید زکسی بشکستن
عشق را پیشه چو مشاطگی حسن بتانکار عشاق کدام است زجان بگسستن
تا سزای من و تو چیست بفردا زاهدمن و توبه شکنی ها تو و خم بشکستن
تو که صاحب کرمی رد نکنی سائل خویشکار درویش چه باشد بطلب بنشستن
عمری آشفته بود بر در تو خاک نشیناز تو نان خواهد و از منت دونان رستن