گنج

شمارهٔ ۹۹۱

دانست و هست و بود تو را مظهر آینهروزی که کرد تعبیه اسکندر آینه
نتوان زدود نقش رخت از ضمیر اوچون جان گرفته عکس تو را در بر آینه
مستی من زآینه نبود عجب که هستلعل لبت شراب بود ساغر آینه
عکس تو را و آه مرا عاریت گرفتروشن اگر که هست و مکدر گر آینه
در آینه چو دید جمالت کلیم گفتکرده شعاع طور تجلی در آینه
دارد چرا گرنه بهشتست هر طرفطوبی و حور در بر و هم کوثر آینه
آشفته داوری نبرد پیش شه زتواندر میان ما و تو بس داور آینه
جز در رخ علی نتوان دید نور حقبهر جمال غیب بود حیدر آینه