گنج

شمارهٔ ۹۹۰

به زنجیر جفایی گر نشد بخت دژم بستهسگ لیلی به مجنون از چه رو راه حشم بسته
مرا حسن ار کرشمه بسته در زلف سیاه اوگدایی را به زنجیری آمیزی محتشم بسته
فراری گفتم از کویش کنم بهر قرار دلمرا راه گریز آن گیسوی پرپیچ و خم بسته
ره دل‌های مسکین می‌زند طرّار جادویشنمی‌بینی که در یک چین مو صد دل به هم بسته
زلیخاطلعتی در چاهِ غبغب کرده زندانمکه صد چون یوسف مصری به زنجیر ستم بسته
نه تنها من دل و دین کرده‌ام کابین به جام میکه عقد دختر رَز را به جان زین پیش خم بسته
بنازم غمزهٔ تُرکت که از مژگان و از ابروعرب را خیل غارت کرده و ره بر عجم بسته
مگو آشفته طوفان را نشاید بست راه از حُسننمی‌بینی که مژگان راه بر چشم چو یم بسته