شمارهٔ ۹۸۹
عاشقان را جز لب تو باده مستانه نهمیکشان را غیر چشمت ساغر و پیمانه نه
گو در افکن کشتی عشاق را در شط میدر خور مستی مستان غمت خمخانه نه
هم طلبکارت برهمن هم هواخواه تو شیخدیده کس مأوای تو کعبه نه و بتخانه نه
گر جهان غواص خواهد بود در بحر وجودبحر وحدت را بود دری چو تو دردانه نه
گر براندازی تو ای لیلا زرخ پرده بحیهمچو آشفته تو را مجنون بود دیوانه نه