شمارهٔ ۹۸۸
حسنت نهاده دانه دامی عجب به راهکاندر کمند زلف کشد آهوی نگاه
خورشید سربرهنه به پای تو سر بسودکز خاک مقدم تو به سر برنهد کلاه
غنچه چو کل به پیش رخت جامه بردریدشد آفتاب مقتبس از طلعتت چو ماه
نبود مجال سلطنت عقل چون به نازبر ملک دل سپهبد غمزه کشید شاه
گفتم حذر کنم ز خدنگ نگاه اودیدم که نیست جز خم زلفش گریزگاه
در مصر اگر تو چاه زنخدان بیاوریاز اوج تخت یوسف مصری فتد به چاه
اکنون که لعل یار به کام است جان بدهامشب که زلف یار به دست است می بخواه
اسکندر آب خضر همیجست و ره نبردآب حیات خورده عاشق ز خاک راه
گفتم مگر که ترک ختائیست چشم توچین و ختن ندارد این ترک دلسیاه
آهم به دل گره شده است از جفای توترسم به پیش آینه تو برآرم آه
زاهد مرا ز حشر مترسان و درگذرما و می صبوح و تو و ورد صبحگاه
طوفان اگر دوباره بگیرد جهان چو نوحآشفته میبرد به در میکده پناه
میخانه محبت حق مضجع علیخاکی که سودهاند ملایک بر او جناه