گنج

شمارهٔ ۹۹۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انهای۵ بیت
در همه شهر حاضری در بَرِ ما نشسته‌ایچهره به دل گشاده‌ای پرده به چشم بسته‌ای
بافته زلف سرکشش در رگ و ریشه‌ام رسنتا نکنی تصوری کِش ز کمند رَسته‌ای
داغ تو از آرزوی دل زخم زن و نمک بهلتیر بزن که از خوشی مرهم جانِ خسته‌ای
بسمل تیر عشق را آب ز خنجر آرزوستدانه چه می‌دهی دگر ای که پرم شکسته‌ای؟
آشفته زلف دلبرت شاید دام دل شودتا ز علایق جهان رشته جان گسسته‌ای