شمارهٔ ۸۹۵
وه که به ناف خون شود نافه آهوان چینتا که به باد دادهای طره و زلف عنبرین
گر ببری هزار دل نیست خبر ز هستیمبسکه شکنج زلف تو، خم به خم است و چین به چین
یار ز راه میرسد غالیه سوده بر سمنباد ز باغ میوزد مشک ختن در آستین
گرد لبت چه دید خم، وهم فتاد بر غلطگفت هجوم مور بین باز بهگرد انگبین
کاخ تمام لاله شد تا تو کشیدهای نقاببزم پر از ستاره شد خوی چو فشاندی از جبین
پرده عشق ساز کن مطرب بزم عاشقانتا که به مزد چنگ تو بذل کنیم عقل و دین
سرو چمان من چو خضر ار گذرد بهسوی دشتجای گناه سر زند ناز و کرشمه از زمین
زلف سیاه هندویش غمزه چشم جادویشآن ز یسار میبرد، وآن کشدم سوی یمین
منع نظر نمیکند آشفته زاهدم دگربنگرد ار به چشم ما آینه خدای بین