شمارهٔ ۸۹۶
ایکه زباده ی ازل هست بلعل تو نشانآب بیار و آتشم از می و لعل وانشان
ساقی بزم میکشان از لب لعل و جام میباده بزاهدان بده نشاء بعارفان چشان
مست زساقی اند پس باده کشان بزم عشقهوش زد خدایرا از چه دهی به بیهشان
تا که بود بکامشان لذت درد عشق تومیل خوشی نمیکنند از سر شوق ناخوشان
شوق نزول عشق را داد بغافلان خبرمرده زبرق میبرد پیش فسرده آتشان
من نه خود از قفای تو میدوم از جفای توزلف سیاه سرکشت میکشدم کشان کشان
عشق تو بی نشان بود نام نداشت عاشقتذکر دهان تو بود ورد زبان خوامشان
باده خوشگوار کو عارف هوشیار کومست زدر چو میرسد ساقی بزم میکشان
گشته باهوان چین زاهو چشم طعنه زنبر مه و آفتاب شد زلف تو آستین فشان
همچو کتان زنور مه گشته دل تو منهدمآشفته دل نهاده تا که بمهر مه وشان
کاه بود گناه ما در بر کوه رحمتشآنکه میان بخدمتش بسته فلک زکهکشان
مظهر شاهد ازل شاهده بزم لم یزلشاه نجف که همچو او ممکن نی بفروشان