شمارهٔ ۳۹۲
زیبا صنما این همه زیبا نتوان بودرعنا پسرا این همه رعنا نتوان بود
در حسن زنی نوبت یکتائی و وحدتآخر نه خدائی تو و یکتا نتوان بود
گر خود ملکی از چه مجاور بزمینیگر حوری و غلمان که بدنیا نتوان بود
ترکان همه خونریزو ندارند محابالیکن چو تو بی خوف و محابا نتوان بود
از نخل تو تا چند نچیدن رطب وصلعمری بتماشا و تمنا نتوان بود
بر کوه نهی بار غم عشق بنالدبالله که چون کوه توانا نتوان بود
چون دیگ زند جوش اگر دل عجبی نیستآسوده بر این آتش سودا نتوان بود
گر سرو سهی بالا ور ماه تمام استهرگز که باین چهره و بالا نتوان بود
دارند بتان ناخن مخضوب زحنابا پنجه سیمین مهنا نتوان بود
گیرم که شوی رستم دستان بشجاعتمانند علی والی و والا نتوان بود
آشفته شکر ریز شدی زآن لب شیرینگویا چو تو ای مرغ شکر خا نتوان بود