گنج

شمارهٔ ۳۹۳

چو یاد زلف توام در ضمیر می‌آیدز گفته‌ام همه بوی عبیر می‌آید
تو آهوی ختنی یارب این چه افسونستکه شیر بیشه به دامت اسیر می‌آید
به سنگ خاره کند رخنه ناوک مژه‌اتچو سوزنی که برون از حریر می‌آید
میان خیل بتان شهسوار کَج‌کُلَهَمچو در میانه لشکر امیر می‌آید
ز خون حلق من ای ترک شخ کمان بگذرکه صیدهای چنین کم به تیر می‌آید
به غیر آینه کآن هم رخ تو عاریه کردکجا تو را بدو عالم نظیر می‌آید
اگر به کوی تو آشفته شکسته پرمولی ز گلشن خُلْدَم صفیر می‌آید
دوباره مانی اگر نقش صد نگار کندکجا چو نقش رخت دل‌پذیر می‌آید
سواره تیغ به کف می‌رسد پی قتلمچو آن بلا که ز بالا به زیر می‌آید