شمارهٔ ۲۳۲
برهان مرا تو یارب زکرم زدام حیرتکه شدست صرف عمرم همه در مقام حیرت
چه شراب درقدح ریخت ببزم ساقی ماکه زمین و آسمان مست شده زجام حیرت
چه دیار بود عشقت که به عاشقان گذشتههمه روز روز حرمان همه شام شام حیرت
دو جماعت مخالف بسلوک رند و زاهدهمه سوخته زسودا و تمام خام حیرت
حکما که شهسوارند مصاف معرفت رانکشیده تیغ فکرت یکی از نیام حیرت
برسول عقل گفتم چه بود پیام گفتاهمه سر بمهر نامه بودم بنام حیرت
بعقال عقل بستم همه بختیان امکانبکفم نیفتاده بجز از زمان حیرت
نه تو خضر روزگاری و ولی کردگاریتو بگیر دست آشفته درین مقام حیرت
گه رحمت است ایشاه باهل فارس الحقکه شدند جمله مغلوب زازدحام حیرت