شمارهٔ ۱۱۲۳
ای دفتر نکوئی تو نقش دلپذیریبه باشد از امیری در خیل تو اسیری
ای چشم مست دلدار ای آهوان خونخوارترکی زخوردن خون ناچار ناگزیری
ما مست بی سر و پا تو خود حکیم دانااز تو صواب نبود کز ما خطا نگیری
چندانکه بود منظور در شهر حسن مشهورصرف نظر نشاید از تو که بی نظیری
در کشت و باغ و بستان تا آمدی خراماندر چهره تو خیره ماند ارغوان و خیری
ای سنبلِ دُو گیسو ، از یاد کِی رَوی تو،روئیده ضمیران وار در گلشن ضمیری
افراختی چو پرچم از غمزه کن سپاهیافروختی چو مجمر بر نه زخط عبیری
ایعشق در جنایت رخ ساید آفتابتعرشت کمینه پایه است از غایت حقیری
گر در طلب شدم سست ای نوجوان برآنمکاز قامت جوانان سازم عصای پیری
آشفته دوخت کسوت بازاز ولای مولیمن میکنم امیری در خرقه فقیری