شمارهٔ ۱۱۲۴
ای که سر تا قدم آمیخته از مهر وفائیبا همه مهر و وفا عهد بتا از چه نپائی
گر سر از دوست بری یا که به دشمن بدهی سرتو نه آنی که توان گفت به تو چون و چرائی
همچو جان در تنی و لیک نیائی به نظرهابه همه جا دری و مینتوان گفت کجائی
نه که هر کاو به دار است زند دم زانا الحقهر سری نیست سزاوار به اسرار ندائی
این چه جلوه است خدا را که تو آن شاهد مخفیدر همه آینه بنمائی و خود را ننمائی
چیست در میکده فقر ندانیم خدایاکاید آنجا جم با جام کند جرعه گدائی
دوست همخانه و تو بیخبری کس نشناسیعین وصلست شکایت مکن از درد جدائی
از پی غمزهات ای چشم سیهمست فسونگردل و دین رفت بود وقت که جان را بربائی
بی تو یک لحظه نیم تا کنم از هجر شکایتخبرم نیست ز رفتن که بگویم که بیائی
محتسب را ندهم ره چو توئی ساقی مستاناز عسس بیم ندارم تو اگر شاهد مائی
نبرد نام خودی رند خداجو به طریقتما و من حاجب راه و تو برون از من و مائی
قید آشفته بود سلسله سلسله مویانسیه آن روز کز این سلسله یابیم رهائی
خیزد از دیده احول به جهان نقش دوبینیبا هوای علیم نیست به خاطر دو هوائی