شمارهٔ ۱۱۲۲
حاجتی هست مرا با تو اگر عذر نیاریای صبا خاک در یار بیاری تو ز یاری
تا کی آن لعل شکربار به کام دل اغیارنمکم چند به داغ دل خسته بگذاری
تشنه بادیه را حالت سیرآب چه داندرحم افتاده به فتراک کن ای آنکه سواری
نافهات چیست گر ای چهره تو خود ماه منیریجا بماهت زچه ای زلف اگر مشک تتاری
دوری از چشم تر من چه کنی ای گل باغمتو گلی عار مکن رشحه باران بهاری
رحم بر حالت بیماردلان ای لب نوشینچون ز عناب علاج دل سودازده داری
وه که در حلقه چوگان بتان راه نیابیتا که چون گوی سری را به ارادت نسپاری
نبود جز به در دیر مغان راه به جائیشاید ار دامن مقصود در این ره به کف آری
دوزخم بی تو بهشت است و گلم بی تو بود خارنیست چون روز فراقم به دوران شب تاری
طعمه طوطی مدح علی آن مظهر حق استاز نی کلک تو آشفته شکر هر چه بباری