گنج

شمارهٔ ۷۴۳

قافیه: یم۱۱ بیت
گفتمش بسته آن طره پرچین توامگفت هی نافه ببر آهوی مشکین توام
گفتمش دکه فروبسته عطار بشهرگفت من تبت و تاتار تو و چین توام
گفتمش رفت گل و لاله و نسرین از باغگفت من باغ و گل و لاله و نسرین توام
گفتمش این شب دیجور نتابد اخترگفت من مهر و مه و زهره و پروین توام
گفتمش جامه خونین ز چه داری تو به تنگفت از آن است که اندر دل خونین توام
گفتمش دین و دل بردی و جان و خردمگفت من جان و دل و عقل تو و دین توام
گفتمش من بره عشق تو چون فرهادمگفت منهم بجهان خسرو و شیرین توام
گفتمش آیت اسلام کهن شد رحمیگفت غم نیست که من یار نوآئین توام
گفتمش حسن تو را من همه جا وصافمگفت منهم زکرم از پی تحسین توام
گفتمش کیستی ای مظهر رحمت برگوگفت از بعد نبی پیر نخستین توام
علی عالی اعلا که بکریاس درشعرش می‌گفت که من پایه زیرین توام