شمارهٔ ۵۲۹
ایکه زحی میرسی حالت لیلا چه بوددر حق مجنون چه گفت از که سخن میشنود
بود کرا عزتی پیش سگان درشدر زوفا پاسبان بر رخ که میگشود
در خم چوگان زلف داشت سری یا نداشتگوی سعادت بگو تا که زمیدان ربود
تخم وفا کاشتم تا بر وصلش خورمکشته عشاق را تا که در آنجا درود
نور تجلی بطور بود بعین ظهوردیده ما منتظر جلوه کجا مینمود
ساقی مستان بیا باده صافی بیارزآینه تا گویمت زنگ چه خواهد زدود
آیت یأسش جواب آمدی اندر خطابخواست چو بیند کلیم یار بعین شهود
ساز دلم برشکست ناله زحد گشت پستچنگی بزمش که بود نغمه که اش میسرود
بود بکام کسان لعل لبش تا سحراز لب شیرین نمک تا که بزخم که سود
هفت سپهر دگر گشت پدید از دخانبسکه بر افلاک رفت زآه دل خسته دود
بود سر بازگشت بر سر خاک منشآیت یحیی العظام هیچ تکلم نمود
خواند سگ خویشتن از کرم آشفته رانزد رقیبان مرا مرتبه ای میفزود
آینه صیقلی مظهر لیلا علیباعث ایجاد کون مایه اصل وجود