شمارهٔ ۵۳۰
همگی دشمن جان آفت دینند و دلندیا رب این طایفه خوبان نه خود از آب و گلند
نه تو را سینه سیمین و دل سنگین استهر کجا سیم تنانند همه سنگدلند
همه در برج مهی ماه ولی ماه تمامهمه در باغ بهی سرو ولی معتدلند
از تو عشاق بیک لمحه جدائی نکنندزآنکه چون حسن و نظر جمله به تو متصلند
تا که در سینه سینا که دگر جلوه گر استکه جهان چون شجر طور همه مشتعلند
جلوه ای کن تو به بتخانه فرخار و ببینبت پرستان همه از کرده خود منفعلند
وه که با غمزه جادو و رخ تا بندهرشک آهوی ختن غیرت شمع چگلند
نقش بندان بت چین که بخود مفتخرندبت رویت چو ببینند تمامی خجلند
گو برآمیز بهم عاشق و زاهد همه عمردر صف حشر چو آیند زهم منفصلند
زاهدان جمله رفتار عمل آشفتهعاشقان حب علی ریخته در آب و گلند
چند اندیشه از آخر کنی ای شیخ بروباده خواران خم عشق از اول بهلند