شمارهٔ ۵۲۸
عشق تا در خم زلف تو گرفتارم کردفارغ از وسوسه سبحه و زنارم کرد
من که بار دو جهان بود بدوشم زگناهساقی از جرعه عشق تو سبکبارم کرد
من که بیگانه زهفتاد و دو ملت بودممیفروش از قدحی محرم اسرارم کرد
به چه از حیله اخوان دو سه روز افتادمیوسف آسا سبب گرمی بازارم کرد
وه که در مصر کله گوشه مرا سوده بماهگرچه در چاه زتلبیس نگونسارم کرد
باد بوئی سحر از چین خم زلف داشتفارغ از غافله تبت و تاتارم کرد
نقش حق ماند زمن تا به ابد چون حلاجخضم خود بین زجفا گر بسر دارم کرد
صد نوا بود بهر بند زعشقم چون نیکامد از در بتی و صورت دیوارم کرد
شمع میسوخت زغم شب همه شب تا دم صبحدوش چون یک نفسی گوش بگفتارم کرد
دوش از پیر خرد راه حقیقت جستمره نمائی بدر خانه خمارم کرد
رفتم و داد می و مست و خرابم افکندچون دم صبح دمی بر زد و هشیارم کرد
یاردل کرد چو بی پرده تجلی از طوسشوق غربت زوطن لابد بیزارم کرد
طور طوس است بلی جلوه گه نور علیگو بموسی که بحق وعده دیدارم کرد
شد مس قلب من آشفته سراپا اکسیرتا به خاک در کریاس شه احضارم کرد