شمارهٔ ۱۱۱۱
بکن آن باده رنگین به ایاغم ساقیکه بود نشئه او تا به قیامت باقی
مستی می چو خمار آرد و هشیاری و رنجمست شو مست ولی از لب و لعل ساقی
باده ی نوش که فانی کندت در ساقیتاز مطرب شنوی نغمه انت الباقی
باده ی ریز بجامم همه لبریز زعشقتا بشوئیم زدفتر سخن الحاقی
حنظل بادیه ات را همه شهد رطب استزهر عشق تو بمسموم کند تریاقی
طلق محلوب ولای تو بتن مالیدمتا که دوزخ نکند بر بدنم حراقی
توئی آن علت غائی علی خیبرگیرکه ببزم دل آشفته شدستی ساقی
بحسابم برس ای مفرده فرد وجودنیست جز مهر تو دردفتر ما اطلاقی