شمارهٔ ۱۰
گفتمش وقت تو کردیم دل ویران راگفت کس جای به ویرانه دهد سلطان را
ناوکش خواستم از سینه کشم کز سر عجزدل گرفتش بدو دستی که مکش پیکان را
گفتمش رخنه کنم در دل سنگین از آهتیر پرتاب کجا رخنه کند سندان را
خط و خال و مژه و زلف تو خوش دام رهندکافران نیک به بستند ره ایمان را
جز خم زلف تو کاو سایه بر آن چهره فکندسایبان بر مه و خورشید که کرده بان را
تا کی آشفته علی جوئی و گوئی از غیرهر که واجب طلبد نفی کند امکان را
شیخ پیمانه شکن رفت خدا را مددیکه به پیمانه می تازه کنم ایمان را