گنج

شمارهٔ ۹

در آن سرا که برانند پادشایی راکجا مجال بود ره‌نشین گدایی را
ز خاک میکده جو سر جم که می‌بینمبه پای هر خُم جام جهان‌نمایی را
خلاف رسم از آن چشم فتنه‌خیز فلک ‏بر آسمان ز زمین می‌برد بلایی را
صفای صفه دیر مغان ندیده مگرکه شیخ طوف کند مرده صفایی را
علاج هجر کند وصل یار ورنه طلبکجا علاج کند درد بی‌دوایی را
ز اشتیاق نیستان بنالد اندر بزمزنی اگر شنوی آتشین‌نوایی را
قبای غنچه دریدی و جامه گل رابه سرو ناز چو پیراستی قبایی را
کشی ز سلسله زهد پارسایی دستاگر به دست کشی طره رسایی را
غبار من نرود از سرای تو بیرونبه سر اگر نهیم سنگ آسیایی را
شکنج زلف تو آشفته آن زمان گیردکه پشه صید کند در هوا همایی را
مقیم میکده شد آدم و بهشت بهشتمگر ز کوی مغان به ندیده جایی را
پناه برد به خاک نجف ز روی شعفکند به چشم مگر سرمه خاکپایی را