شمارهٔ ۱۰۵۸
ای هشت باب خلد ز روی تو آیتیوز قامت تو شور قیامت کنایتی
تفسیر سر آیه نورش شود عیانهر کاو ز مصحف رخ تو خواند آیتی
مانده به این امید خضر زنده در جهانکز چشمه حیات تو بیند سقایتی
پرچم به فرق مهر و مه از غالیه که زدجز تو که برفراشتی از زلف رایتی
اندر هوای حسن ازل عشق شد پدیدآن را نهایتی نه و این را بدایتی
عشقم خراب کرده و آری چنین کندچون پادشه به قهر بگیرد ولایتی
عمرم به سر رسید و نشد شام هجر صبحگوئی ندارد این شب تیره نهایتی
خضر ای خط چو گرد لبت را گرفت گفتاین چشمه جز به خضر ندارد کفایتی
شد نافه خون به ناف غزال ختا و چینکرده صبا ز زلف تو گویا حکایتی
چون شد که شد ز خون کسان پنجهات خضاب؟در حق من رقیب نکرد ار سعایتی
ما کِشته تخم و منتظر ابر رحمتیمای پادشه به کِشت رعیب رعایتی
آشفته را به کوی مغان راهبر که شد؟گر پیر میفروش نکردش هدایتی