شمارهٔ ۱۰۵۹
روز نخواهد آمدن چون شب ما به روشنیبیهده نوبتی چرا نوبت صبح میزنی
عقل به صبر میدهد پندم بی خبر که تورشته عقل میبری ریشه صبر میکنی
غمزه ترک راهزن عربد ساز کرده ایتوبه عهد و جام دل مستی جمله نشکنی
پرده میکشان دری روی به صومعه بنهپرده ز کار زاهدان خواهی اگر برافکنی
سوخته داغ لیلیم کشته به غمزه سلمیمآتش عشق را زند هر که رسید دامنی
کبر و منی ز حد بشد خیز بیار ساقیاتا که رهم ز ما و من ز آن می کهنه یک منی
آشفته گر نگار ما پرده ز چهره برکشدهر سر کوی و برزنی گردد طور ایمنی