شمارهٔ ۱۰۶۰
یاد داری دوش کاندر سر خماری داشتیبا حریفان بود جنگ و با پیاله آشتی
بود دل لبریز خون از شوق تو در بر مراخوردیش لاجرعه و جام میش انگاشتی
خواندیم در بزم خاص و گفتیم حرفی به گوشلاجرم گویا مرا هم مدعی پنداشتی
محمل لیلی بر اشتر باز کن بر جان بنهساربانا از چه این بارم به دل بگذاشتی؟
جرم ما نبود که گر گیرد کست در قتل خلقخود نشان از خون مسکینان به ناخن داشتی
چنبر زلف توام رخنه به کاخ عقل کردمار ضحاکم چرا بر مغز سر بگماشتی؟
گر نهای چون ذوالفقارِ شاه ای ابروی یاراز چه بر خورشید و مه تیغ دو سر افراشتی؟
میوههای تازه و تر چینی از شاخش به حشرتخم مهر مرتضی آشفته در دل کاشتی
نقش اغیارم ز سینه محو شد دفتر بشویتا به لوح دل تو خود نقش علی بنگاشتی