گنج

شمارهٔ ۱۰۵۷

قافیه: اشتی۱۲ بیت
تو را که از همه خوبان شهر ممتازیروا بود که مرا از نظر نیندازی
تو را که رخ ز خط زلف کافرستان شدسزد شعائر اسلام اگر براندازی
کجا به منظر دل جای گیردت دلدارز غیر خلوت سینه اگر نپردازی
مرا شراره عشق تو کافی‌ست به جانچرا به بوته هجرم دوباره بگدازی
به جز نیاز نیاید ز کشتگان غمتبکش هر آنچه تو خواهی به ناز و طنازی
بسی ز فر همایون عشق نیست عجبمگس کند به هما گر بلندپروازی
چو زلفکان تو دیدم قرین به خط گفتمکه با زمردت افعی چرا کند بازی
به ترکتازی چشمان کافرت نازمکه صد قبیله بکشتی ز ترک و از تازی
نماند فتنه در ایام شاه در ایرانمگر تو فتنه آخر زمان به شیرازی
نشد ز ریختن خون دو ابروی تو سیرچو ذوالفقار کج شاه حیدر غازی
علی ولی خدا شهر بند علم نبیکه هر نبی زدم او گرفته اعجازی
کلاه گوشه بساید به چرخ آشفتهگرش به خیل سگان درت تو بنوازی