گنج

شمارهٔ ۵۶۹

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیه: ار۱۳ بیت
خرامد گر بفرخار آن بت مهروی و مه پیکربنقش او بماند خیره همچون نقش بت بتگر
باین پیکر نزاید آدمی حورای غلمان وشباین منظر نیاید حور مهروی و پری پیکر
بعارض گل بخنده مل بقد سرو و بمو سنبلبنفشه بر سمن دارد بدرج لعل لب گوهر
تف رخساره اش نیران سلاسل کردش آویزانکشیده گردن خورشید و مه از زلف در چنبر
زچشم خواب آلودش زگرد خط چون دودششراری دارم اندر دل خماری دارم اندر سر
زسحر غمزه چشمانش زتیر و نیزه مژگانشدهد او دوست را رامش دهد او خصم را کیفر
وصالش جنت رضوان فراقش دوزخ نیرانجزا بیند از او مؤمن سزا گیرد از او کافر
بسینه سیم و دل آهن زگل پوشیده پیراهنبطره دام اهریمن عفی الله شوخ جادوگر
ذنب آویخته از راس ماه و مشتری غبغبزحل بنشانده بر زهره عیان خورشید مه منظر
بصد غنج و دلال آنمه درآمد از درم ناگهزمی شد رامش جان و زچنگ و عود رامشگر
کله از سر نهاد و جام پیمود و بدور افکندبدستی ساغر صهبا بدیگر دست چنگ اندر
چو گل خندان شدو بلبل‌صفت اندر نوا آمدچو مرغ طبع آشفته به مدح حیدر صفدر
علی آن کاو خدا را او شناسا و نبیش راعلی آن کاو که او را حق بود داماد پیغمبر