شمارهٔ ۵۶۸
کی شنیدستی هلالی خیزد از بدر منیریا در آتش تازه و تر مانده عنبر یا عبیر
پرخطر راهیست این وادی کجائی رهنماسر قدم کرم زشوقت پا ندارم دستگیر
رند از میخانه ام رانده است و شیخ از خانقهنه جوان را میل صحبت با من افتاده نه پیر
شوق کعبه هر کرا در سر در افتد لاجرمزیر پهلو سنگ خارا نرمتر شد از حریر
ناشکیبا تشنه کی از خواب بتواند شکیبجسم از جانست لابد در حقیقت ناگزیر
زمهریرم گر بود جا دوزخش سازم زآهور بدوزخ بگذرم از آه گردد زمهریر
زیر سم مرکبت این صید بسمل را بکشچون نیم آنمرغ لایق کم نپنداری به تیر
رشته جان مرا پیوند با جانان بودکی زباران حوادث شویدم نقش ضمیر
فیض تو عامست زآشفته نظر باری مگیرگرچه خار و خس بود بارد بر او ابر مطیر
نیستم چون طاعتی جرمم بهمت در گذرعذر میخواهم زرحمت پوزشم را در پذیر
یا علی گر صاحب خانه زسگ دارد نفورسود کی دارد زسگ گر لابه دارد یا نفیر