گنج

شمارهٔ ۱۱۶۰

لاله سرزد از دمن گل از چمن سبزه زجویمی بخور بر طرف جوی و سرو گلروئی بجوی
می کشان سرخوش زباده عاشقان از وصل دوستعارفان خامش ولی زهاد اندر های و هوی
جان زجانان مست شد می در قدح دیگر مریزگلشن دل سبز شد گو سرو و گل از گل مروی
وصل کعبه در نظر داری زرنج پا منالگر قدم فرسوده شد ای زاهدا با سر بپوی
تو زهر رنگی که داری جامه ای گل عاشقممن نیم بلبل که گردم پای بست رنگ و بوی
سر بنه اندر طلب ای آنکه جانان طالبیعشق ترکان ترک کن یا ترک دین و دل بگوی
الحذر ای مردمک از موج چشم سیل خیزدجله و جیحون و عمان است این نه آب جوی
بر سر ار سودای وصل دوست داری سر بنهدست از جانان نمی شوئی تو دست از جان بشوی
چون سر آشفته بار عشق یا بر جان بنهیا مه ره در دلت مهر بتان تندخوی
از ولی عصر جو درویش آشفته مرادرد دل جز با مسیحای زمان هرگز مگوی