گنج

شمارهٔ ۵۸۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یز۸ بیت
خیز ای کمند آه و در زلف او درآویزاو را بخویشتن کش با او دمی درآویز
هر چند بزم عامست و آنشمع زیب محفلپروانه جان برافشان و زمدعی بپرهیز
نرخ شکر شکستی آب نبات بردیتا تو حدیث گفتی زآن پسته شکر ریز
ای باغبان بچشمت گر خود بصیرتی هستبا سرو گو که بنشین وی سرو معتدل خیز
آهوی شیر افکن نبود بجز دو چشمتتیر نظر براه است آهوی من بپرهیز
اینجا هزار شیر است اندر کمند نخجیرتو خود غزال چینی از دام عشق بگریز
زاسرار عشق امروز چون باخبر شدت دلآشفته را زرحمت آبی بر آتشین ریز
تا از ولی امکان خواهد دوای دردتآرد به پارس ترکت گر خود بود به تبریز