شمارهٔ ۵۸۷
بر گل فشاند غالیه از زلف مشک بیزناسور شد جراحتت ایدل زجای خیز
ایشمع از شعاع جمالت جهان بسوختاشکی سحر بماتم پروانه ات بریز
ایدل بخواند آیت فارالتنور چشمفرصت غنیمت است تو خاکی بسر به بیز
چون شد که دل بحلقه زلفت پناه بردزخمی زبوی مشک اگر دارد احتریز
تا تیغ امتحان زمیان آخت ترک منممتاز کرد عاشق از اغیار بی تمیز
مردم بطوف کعبه و این بوالعجب که مندیدم که طوف گرد بتی میکند حجیز
آن بت کدام نور خدا خانه زاد حقحیدر شفیع خیل خلایق برستخیز
چشمت بخاص و عام ببسته ره نظرزلفت بوحش و طیر به بسته ره گریز
جز مدح حیدر ار سخن آشفته گفته ایدادی بسیم ناسره این یوسف عزیز