شمارهٔ ۵۸۶
امشب ایشمع انجمن افروزپر پروانه را زمهر مسوز
تا بوصل تو خوش بود یکشبگو بسوزد دگر همه شب و روز
بامدادش تو در سرا آئیهر کرا کوکبی بود فیروز
چشم عاشق چو دوخت بر رخ دوستبر نگیرد بناوک دلدوز
دید حربا چو پرتو خورشیدنتوان گفتمش که دیده بدوز
دل آشفته بسته ای بکمندکس نه بستست مرغ دست آموز
مهر حیدر بورز و میخور فاشبگذر از زاهد ریا اندوز