شمارهٔ ۵۸۵
تا چند نافه ریزی از آن زلف مشک بیزبیمار شد دو چشم تو از بوی مشک خیز
از زلف و خال و عود سپندی به رخ بسوزدر جام و کام نقل میم زآن لبان بریز
عشق تو آمد و دو جهانش بلا ز پیداماد دهر دیده عروسی به این جهیز؟
دانی کز آب بحر شود نار مشتعلبر آتش دل آب تو ای چشمِ تر مریز
دیبای عشق را که در این کارگاه ساختکش تار و پود بافته از تیر و تیغ تیز
برخاستی ز جا و خرامان شدی به نازغوغا بود به شهر که برخاست رستخیز
نه علاقان ز خصم به پرهیز اندرندای دل ز نفس خویش بکن اندک احتریز
مهر علی به کعبه دل گر نباشدتخواهی به سومنات رو و خواه در حجیز
آشفته در پناه تو خواهد گریختندر روز رستخیز که نبود ره گریز