شمارهٔ ۵۸۴
حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروزشکرفشان سزدم گر بود زبان امروز
گذشت تلخی شبهای هجر مژده بیارکه یافت طعم شکر دل از آن دهان امروز
اگر چه کام روا پادشه زسلطنستببوسه شد دل من از تو کامران امروز
نمانده است غزالی که صید تیر تو نیستبرای کیست بزه کرده ای کمان امروز
بتر بت شهدا رانده ای زنار سمندبخاک من که رسیدی بکش عنان امروز
گشوده باز در بیت حزن را یعقوبزمصر میرسد البته کاروان امروز
بشب نرفته ای ای دل بکوی یار از بیمشتاب کن که بخوابست پاسبان امروز
زسرو ناز مزن باغبان تو لاف و منازکه سرو ماست ببازار و کو روان امروز
سزد که پرچم حسن تو بر فلک بندندکه زلف تست بخورشید سایبان امروز
نمیروم سوی ظلمات بهر آب بقاکه یافتم چو خضر عمر جاودان امروز
تو را مکان بدل خویش داد آشفتهمگر که نیست مکانت به لامکان امروز
تو شیر حقی و من مدح خوان تو زکرممرا سپار تو بر صاحب الزمان امروز