گنج

شمارهٔ ۹۰۸

دلا مسافرت از این دیار ویران کنبه کوی دوست چو مجنون سری به سامان کن
ز انس آدمیانت به غیر وحشت نیستچو وحشیان تو قراری ز نوع انسان کن
طبیب نیست درین شهر بند و تو رنجورپی علاج خود ای دل تو فکر درمان کن
تو راز کسوت صحبت به جز ملال نخواستبیا و خویشتن از این لباس عریان کن
قناعتی کن و رو کنج عزلتی بگزینز کنج فقر تفاخر به پادشاهان کن
برای آنکه بخندی چو غنچه وقت سحربه نیم شب مژه چون ابر خیز و گریان کن
نگین خاتم جم در نجف به دست علی‌ستوداع اهرمن کشور سلیمان کن
بجوی بر در کریاس مرتضی راهیز افتخار و شرف جا به فرق کیوان کن
تو را در آتش نمرود شهوت است و مقامبه ترک نفس تو آذر به خود گلستان کن
به حرص و شهوت و آزی اسیر در شیرازببر تو بیخ هوس را و ترک شیطان کن
به جوز زلف نکویان کناری آشفتهتو را که گفت که خود را چنین پریشان کن
بنه مرکب تازی تو زین و رخت ببندبه جان عزیمت خاک شه خراسان کن