گنج

شمارهٔ ۱۰۱۹

ز انبوه رقیبانم مجال دید دلبر نهمگس چندانکه مردم را نظر بر تنگ شکر نه
مرا گفتی شبی آیم به خوابت دیده بربستمولی از بخت خواب‌آلوده‌ام این حرف باور نه
پی خرسندی دشمن بریزی خون احبابتپسندد هیچ مسلم این ستم گاهی به کافر نه
تو را بادا گوارا باده لعل لب دلبرکه جز خون جگر ای مدعی ما را به ساغر نه
از آن ساعت که با اغیار هم‌بالین شدی ای مهتو پنداری که آمد یک سر از یاران به بستر نه
به غمزه ساحر چشمش همی می‌گفت با زلفشکه این عود قماری را جز این زیبنده مجمر نه