شمارهٔ ۸۹۸
نسزد به باد دادن خم زلف عنبرافشانبه خطا چه میپسندی که عبیر گردد ارزان
بسپهر بزم مستان بنگر بجام و ساقیکه گرفته با هلالی مهی آفتاب رخشان
سحرش خمار دارد دل و جان فکار داردنخوری فریب ایدل زسرود عیش مستان
چه کشی زرخ نقاب و بچمی بطرف گلشننسزد بماه جلوه نزید بسرو جولان
زشکنج زلفش آشفته تو داد دل گرفتیکه درو بماندی آنقدر که شده چو تو پریشان