شمارهٔ ۸۹۹
حذر کن ای دل از زخم کمند غمزه خوبانکه از فولاد میآرد گذر این آهنینپیکان
شبی سرخوش به میخانه شدم در حلقهٔ مستانگروهی پاک دل دیدم بری از مکر و از دستان
مرا کز مسجد و میخانه راند برهمن یا شیخنشاید خواندنم کافر نباید گفت با ایمان
نپایی لاجرم پیمان و لابد بشکنی عهدمکه هر سنگین دلی ناچار آخر بشکند پیمان
مرا دیده است طوفانخیز و آهم برق سوزندهچه منت دارم از برق و چه خجلت دارم از باران
بنه این عاریت جامه برای نفس خودکامهکه چون خورشید نورافشان شوی با این تن عریان
سیه گشته ورق ای دل به بازار دیده خونابهکه حاصل نیست عاشق را به جز از دیدهٔ گریان
چمان سروی چو من داری اگر در بوستان دلنیاری در چمن رفتن نخواهی ماند در بستان
سر زلف پریشانت به دست غیر کمتر دهببخشا از سر رحمت تو بر آشفتهٔ حیران