گنج

شمارهٔ ۱۱۴۹

معجزه ببین که سروی و رفتار می‌کنیسحر مبین که ماهی و گفتار می‌کنی
زآن خال دل‌فریب که در زیر زلف تستآزادگان به دام گرفتار می‌کنی
مستان تو به غارت عقلند و صبر و هوشدر عشوهٔ تو مستان هشیار می‌کنی
من شکوه از جفای تو گویم غلط کجاآن غیرتم کشد که به اغیار می‌کنی
حسن تو پارسایی و عفت به جلوه سوختما را به جرم کیست گنه‌کار می‌کنی
نرخ شکر شکسته در وصف آن دهانشیرین حکایتی است که تکرار می‌کنی
بهر رضای دشمن ریزی تو خون دوستکس این کند به خصم که با یار می‌کنی
ای عقل پنجه بیهده کردی به دست عشقای پشه با هما ز چه پیکار می‌کنی
آنجا که آفتاب حقیقت کند طلوعای خور تو جا به سایه دیوار می‌کنی
آشفته زینهار مبر پیش این و آنبر درگه علی چو تو زنهار می‌کنی