شمارهٔ ۹۶۱
حذر کن ای دل از آن چشم و ابروکه ترکست و کمانکش هست و جادو
اگر هندو پرستد آفتابیتو را خورشید رو زائیده هندو
ززلف و خط چرا پوشیده جوشناگر داود نبود آن زره مو
زتیغ ابروانش بر دل آن رفتکه بر بغداد از تیغ هلاکو
بگرد سرو قدت مرغ روحمزند چون فاخته پیوسته کوکو
تو را منزل بود بر دیده و دلکند گر سرو بن جابر لب جو
نه خود آشفته بودم من زآغازمرا آشفته کرد آن تار گیسو