شمارهٔ ۹۶۰
ای یار سفر کرده نیاید خبر از تویوسف نرسد نامه به سوی پدر از تو
ای کاش که خون گردی و از دیده برآییای دل که دود دیده من دربهدر از تو
ای آه مگر خواستهای از دل زارمآید همهشب بوی کباب جگر از تو
از باده اغیار مگر سرخوشی ای ترککامشب شنوم بوی شراب دگر از تو
گل قسمت گلچین شد و بر جای بود خارای بلبل شوریده فغان سحر از تو
اغیار به عیشند ز وصلت به شب و روزما راست همه قست بوک و مکر از تو
پرده چه کنی باز که همسایه نبیندپر گشته چو خورشید همه بام و در از تو
مرهم نشود جز لب نوشین تو او راآن را که به دل خورده تیر نظر از تو
ای باغ بهشت از تو تمتع نتوان برددیده ز ازل در بدری بوالبشر از تو
چون موی شدن در شب هجران وی از منای مدعی آن موی میان و کمر از تو
بهتر بود از تاج که اغیار گذارندآن تیغ که بر فرق بیاید به سر از تو
ای کاش که از بیخ و بنت ریشه نبودیای نخل محبت که نبودی ثمر از تو
برگوی که در مصر عزیز است دلارامیعقوب چه پرسند سراغ پسر از تو
گمنامیش ای شیر خدا بر تو سزا نیستآشفته که گشته به جهان نامور از تو