گنج

شمارهٔ ۹۵۹

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: یراو۱۴ بیت
کمانی سخت تر نبود زابرومگرد ای دل پی پیکان زهر مو
ززلفش دل نگیری بهر کعبهنتابی ره سوی خورشید از ابرو
که خورشید است کاو دارد نه صورتکه کعبه است آنکه او دارد نه گیسو
کبوتروار دل آمد به پروازکه بر خورشید او پر زد پرستو
فریب او مخور پنجه میفکنکه سیمین ساعد است و سخت بازو
همانا در تمام مصر جان نیستکه با زر گشت یوسف هم ترازو
بخاک کوی تو یارب چه بو بودکه آنجا ناف میمالند آهو
بیارد بوسه ای گر زآن لب لعلزبحرین مژه ریزیم لؤلو ‏
مجاور زلف و خالت بر جمالندکز آتش ناگزیر افتاده هندو
غریق عشق را طوفان نباشدکه دارد هفت دریا تا بزانو
سکندروار تیغ ابروانشمرا دادار صفت بشکافت پهلو
بهشت عارضت را جادوانندببابل سحر گر میکرد جادو
ندیده شاهد ما خاص یا عامچرا غوغای او باشد بهر کو
اگر مهر علی یارب گناهستببخش آشفته کش ذنبی است معفو