شمارهٔ ۹۵۸
گرنه زشکر و نمک آمیخت کام تواین چاشنی که ریخته اندر کلام تو
در کام اژدها شدن آسان بود بسیای دل شود چو آن لب شیرین بکام تو
گفتی که بوی خون زچه دارد نسیم باغگویا رسیده بوی دلم بر مشام تو
ترسم بره نسیم بر اغیار بگذردکو محرمی که تا بگذارم پیام تو
فرزانه جهانم و دیوانه غمتجان سوخته بر آتش سودای خام تو
ای ساقی این شراب که در ساغر تو ریختکافتاد عکسهای مخالف بجام تو
از حلقه های زلف تو پیداست چهره اتدیدم چه روزهای مکرر زشام تو
ای عشق لایزال آشفته شد گواهبر بی ثباتی دو جهان و دوام تو
تا زند مردمان بملک در هوای دوستبر خاص فخرها کند امروز عار تو
شیر خدائی و علی و مظهر جلالزد سکه ولایت ایزد بنام تو
رضوان بود برشک زدربان درگهتغلمان کند غلامی کمتر غلام تو