شمارهٔ ۹۶۲
ملک دل و جان گرفت عشق جهانگیر اوعقل هزیمت نمود از دم شمشیر او
دل به یکی غمزه رفت عربده از نو مسازملک تو شد گو مبر زحمت تسخیر او
دل که به دیوانگی شهره آفاق شدسلسله موئی ز زلف ساخته زنجیر او
مرغ دلم پر بریخت از شکن دام عشقبال و پرش باز داد شهپری از تیر او
کار به تدبیر نیست عاشق دیوانه راگو سر تسلیم نه در ره تقدیر او
عاشق نوبت پرست زلف تو زنار اوستگو بکند شیخ شهر حکم به تکفیر او
کش مکش زلف تو سبحه زاهد گسیختشکر خدا را گسست رشته تزویر او
زیر خم ابروان چشم تو دل دید و گفتفتنه به خواب اندر است در خم شمشیر او
آهوی چشمش گرفت تیر کمانی به دستتا نکنی از قیاس میل به نخجیر او
مطرب مجلس چو خواند گفته آشفته رابربط زهره شکست بانگ مزامیر او
شور حسینت برد راست به راه حجازگوش کنی گر ز جان صوت بم و زیر او