شمارهٔ ۶۴۴
امشبم خورشید سرزد از وثاقماه از این خجلت فتاد اندر محاق
کی چمد سرو چمن در انجمنماه کی دیدی نشیند در رواق
مطربا چنگی و ساقی ساغریکاینچنین شب نادر افتد اتفاق
در درون بلبله خون رزانبسته کامشب در گلو دارد حناق
آفت دل شاهدان بذله گویدشمن دین ساقیان سیم ساق
از نگینی بد سلیمان را حشمداشت جم از فیض جامی طمطراق
سده کرد از آب می مینا بریزدر قدح شاید گشاید از فواق
من نمیدانم گنه را از ثوابشرع آشفته بود صدق و وفاق
از نجف هرگز نمی آیم بخلدشیخنا بگذر مکن تکلیف شاق