گنج

شمارهٔ ۵۷۴

قافیه: ر۱۲ بیت
هر کرا نقش نبسته بضمیر آیه نورگو بخوان فاتحه و صورت او بین از دور
با پری آدمئی گر بمثل جمع شودشاید ار زاید همچون تو بهشتی رو حور
هر کرا شب چو تو غلمان بهشتی بسراستگر بفردا طلبد حور بود عین قصور
تا بصبح رخ تو شمع صفت سربازمسوخت سر تا بقدم جان بشبان دیجور
بگذر از حلقه زهاد که عاشق گردندعیسی آری بقدم زنده کند اهل قبور
نشمارند زاهل نظرش دیده روانهر کرا نیست نظر وقف جمال منظور
تو که بی پرده چو خورشید بتابی همه جاچون پری از چه شدستی زخلایق مستور
غلط ار شکوه کس از غیبتت ایدوست کندغیبتی نیست که گوئیم شکایت بحضور
شکر و قند زموران خطت گشت پدیدگر عسل گشته هویدا زلعاب زنبور
کلک من از لب شیرین تو گر وصف کندمیتواند که بشیرین سخنی شد مشهور
غیرت عشق زآشفته عجب میداریکه هوس پیشه بود عاشق اگر نیست غیور
من به تیغ علی و بازو او می‌نازممدعی گرچه کند فخر به من از زر و زور