شمارهٔ ۵۷۳
گر توئی ساقی ما باده خلر چه ضرورور توئی شاهد ما لعبت کشمر چه ضرور
بهر تسخیر دلم صف زده خیل مژه اتاز پی ملک خراب این همه لشکر چه ضرور
مردم دیده چو دید آن مژه با خود گفتاخون زقیفال روانست به نشتر چه ضرور
شب وصلست و مه ما بوثاق است امشببر فلک تابش این کوکب و اختر چه ضرور
عنبر خام سر زلف بس و آتش رخعود میسوزی از این بعد بمجمر چه ضرور
چون غبار در او هست چه حاجت با کحلهست چون خاک در دوست به بستر چه ضرور
چند آشفته بری بر در اغیار پناهبر در پیر مغان رو در دیگر چه ضرور
طلب از خاک در میکده اکسیر مرادسجده جز بر قدم حیدر صفدر چه ضرور