شمارهٔ ۶۲۲
عاشق ار کامل است ایمانشکفر و اسلام هست یکسانش
زخمی تیر عشق را نازمکه بدل مرهم است پیکانش
مصحف عشق آیه قتل استخاتمه دیده ایم و عنوانش
شمع را آتشی بود پنهانکه عیان برزد از گریبانش
خط جادوی اهرمن سیرتمیبرد خاتم سلیمانش
کرد آزاد عشقم از دو جهانلاجرم بنده ام باحسانش
در چمن پرده برکشد چو چمانسرو و گل میشوند حیرانش
نام آشفته را مبر که بهیچنخرد کافر و مسلمانش
میبرم این متاع سوی شهیکه بود گرد راه امکانش
ره نبردم اگر بکوی علیمیروم در پناه سلمانش
لاجرم پیش شه چو بارت نیستبوسه ای زن بپای دربانش
بلبلی را که گل رخی باشدباغبان گو مخوان ببستانش
هر کرا نعمتی بخانه دراستگو نخواهد کسی بمهمانش