گنج

شمارهٔ ۶۲۱

شد اتفاق شبِ دوش گفت‌و‌گو به منشحدیثِ نقطهٔ موهوم حل شد از دهنش
ز شمعِ عارضِ او سوخت تن چو فانوسمکه هیچ پرده ندیدم به غیر خویشتنش
ز بس که بر سر هم ریخته است بشکسته استدل درست چه جویی ز زلف پرشکنش
غلام عارف بی‌کسوتم که گاه سماعچو جای جامه که شد پوست بار بر بدنش
بچم به قامت موزون تو سیمتن به چمنکه باغبان بکَنَد دل ز سرو و نسترنش
که بسته سنبل بویا به برگ نسترنشبه ارغوان که برآمیخته است یاسمنش
غریب‌وَش دلم از هجرِ مویت ار نالدغریب نیست که موید ز دوری وطنش
بتی که گل به لطافت به پیش اوست خجلسزد ز نکهت گل گر کنند پیرهنش
به گرد عارضت آن خط مشکبو بنماکه نوبهار ننازد به سبزهٔ چمنش
دلی که داغ غم عشق تو به گور بردعجب نباشد اگر لاله روید از کفنش
سخن شناس برآشفته نکته‌ای نگرفتکه جز مدیح علی نیست در جهان سخنش