شمارهٔ ۶۲۰
ایدل نگفتمت بنشین خوش بجای خویشرفتی برزم عشق و کشیدی سزای خویش
در هر دلی که خیمه معشوق میزنندعاشق گذشته است زنفس و هوای خویش
چوگان چو گوی میطلبیدش بسر زشوقاو را بگوی تا نگرد از قفای خویش
خود بد کنی و بد شنوی شکوه ات زکیستگو نفس را منال بجز از جفای خویش
گر تخت جم بود که رود عاقبت ببادسلطان کسی که ساخته با بوریای خویش
ما را گناه از نظر او را خطا زچشمبر من گناه معترف او بر خطای خویش
پایاب من برفت و بچاه اوفتاده امعاشق نگاه می نکند پیش پای خویش
ما را جز از رضای تو گر زانکه دوزخستزاهد بهشت عدن شمارد جزای خویش
دل عمر خویش صرف زنخدان یار کردیوسف نگر که چاه بسازد برای خویش
گر او رضا بدادن دین است و جان و دلآری رضای دوست بجو نه رضای خویش
آئی اگر بحشر بدعوی کشتگانعاشق بنظره ای ببرد خونبهای خویش
ای پادشاه کون و مکان ای علی زلطفآشفته را بخوان تو خدا را گدای خویش