شمارهٔ ۱۳۶
دید چو دیده دو بین در همه روشناییتبر در این و آن زند حلقه آشناییت
تلخ بود مذاق من با لب شکرین توتیره شبست روز من با همه روشناییت
دعوی خواجگی کند بنده خاکسار تونوبت سلطنت زند هرکه کند گداییت
طایر جان ز شوق تو خواست که بشکند قفسبس که شنید او ز دل قصه دلرباییت
تنگ بود به تو زمین خیمه بر آسمان بزنکوفته در فلک ملک نوبت پادشاییت
بوالهوسان به کوی تو تا نشوند مجمتععرضه به این و آن دهم شکوه بیوفاییت
گر به قیامتم عمل زشت بود سزای آنآتش دوزخم بده باز ستان جداییت
صرصرِ هجرِ تو ، کند گردِ وجودِ ما فنا،باز مکش ز خاکیان دامن کبریاییت
آشفته عشق و زاهدی پرده شاهدان بکشکان بت پارسی درد پرده پارساییت